تبلیغات
عاشقانه ها - مطالب فروردین 1391

عاشقانه ها

عاشقانه ترین عاشقانه ها

Join Gevo Group

گفتمش دل می‌خری؟

 

پرسید چند؟

 

گفتمش دل مال تو تنها بخند

 

خنده‌ای کرد و دل ز دستانم ربود

 

تا به خود باز آمدم او رفته بود

 

دل زدستش روی خاک افتاده بود

 

جای پایش روی دل جا مانده بود

 

تو اگر باز کنی پنجره‌ای سمت دلت

 

می‌توان گفت که من چلچله لال توام

 

مثل یک پوپک سرمازده در بارش برف

 

سخت محتاج به گرمای پر و بال توام .

 

درون سینه آهی سرد دارم

 

رخی پژمرده، رنگی زرد دارم

 

ندانم عاشقم؟ مستم؟ چه هستم؟

 

همی دانم دلی پر درد دارم

 

 

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست

 

همه دریا از آن ما کن ای دوست

 

دلم دریا شد و دادم به دستت

 

مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

 



[ 1391/01/23 ] [ 06:10 ب.ظ ] [ یه تنها . ] [ حرف دل() ]


ماهیان...

ماهیان

از تلاطم دریا

به خدا شکایت بردند

و چون دریا آرام شد

خود را

اسیر تور صیادان یافتند .

تلاطم های زندگی ، حکمتی از خداوند است .

پس

از خدا بخواهیم دلمان آرام باشد ...

نه دریای دور و برمان .



[ 1391/01/23 ] [ 06:00 ب.ظ ] [ یه تنها . ] [ حرف دل() ]


هیچ میدانی آخرین زنگ دنیا کی میخورد؟


خدا می داند، ولی ...

آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه می شود تقلب کرد

و نه می شود سر شخصی را کلاه گذاشت

آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش از یک جلسه امتحان

مدرسه هم کوچکتر بود!

... و آن روز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود

سوالی که بیش از یکبار نمی توان به آن پاسخ داد

خدا کند آن روز که آخرین زنگ دنیا میخورد، روی تخته سیاه قیامت

اسم ما را در لیست خوب ها بنویسند

خدا کند حواسمان بوده باشد و زنگهای تفریح

آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات را از یاد برده باشیم

خدا کند که دفتر زندگیمان را زیبا جلد کرده باشیم

و سعی ما بر این بوده باشد که نیکی ها و خوبی ها را در آن نقاشی

کنیم

و بدانیم که دفتر دنیا چرک نویسی بیش نیست

چرا که ترسیم عشق حقیقی در دفتری دیگر است

 
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org




[ 1391/01/18 ] [ 06:11 ب.ظ ] [ یه تنها . ] [ حرف دل() ]


من همینم...

من همینم!

نه چشمان آبی دارم

نه کفش پاشنه بلند

.کتانی میپوشم!

روی چمن ها غلت میزنم

نگران پاک شدن رژ لبم نیستم

...خالصانه همینم!

مرا اینگونه اگر میخواهی،

بســــــــــــــــــم الله...!
 


[ 1391/01/18 ] [ 06:09 ب.ظ ] [ یه تنها . ] [ حرف دل() ]


عــــــاشق شدن...

یك آن شد این عاشــــــق شدن

دنیــــــــــــا همان یك لحظــــه بود

آن دم كه چشمــانت مرا

از عمـــــــق چشمـــانم ربود

وقتی كه من عاشــــق شدم

شیطان به نامم سجده كرد

آدم زمینی تر شد و عالـــم به آدم سجده كرد

من بودم و چشمان تو

نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی


[ 1391/01/18 ] [ 06:06 ب.ظ ] [ یه تنها . ] [ حرف دل() ]


در ذهن زنانه ی من...

در ذهـטּِ زنانه ی مـَטּ، مرد یعنی تکیه گـآهی اَمـטּ.


یعنی بوسه اےِ از روی دوستــ داشتـטּ، بدوטּِ اندکی شَرمـ .


در ذهن زنانه ی مـَטּ...


مــَرد یعنی کوه بودن... پر از سِخـآوت بودטּ.... پر از حَیاےِ مـَردانه....


در کنارِ ایـטּ اُبـُهتــ ، لوس شدטּ هاےِ کودکـآنه....


در ذهـטּِ زنانه ی خوشبیـטּِ مـَטּ..... مـَرد یعنی دوستــ می دارمـَتــ ... تو


هـَر لـَحظه بـآ مَنـے....


تو " مـــَردے "....


مـَטּ بی تو بــآ تمامـِ آفرینش بیگـآنه اَمـ. . .



[ 1391/01/14 ] [ 06:56 ب.ظ ] [ یه تنها . ] [ حرف دل() ]


هستم؟!!!

هستم؟!

مرا می بینی؟!

چهره ام را میان آینه ها گم کرده ام

مرا می بینی؟!

می چرخم، می رقصم، زمین می خورم

برمی خیزم با زخم هایی عمیق بر تن و ذهنم

این همان عمق تاریکیست

این مهمانی پر زرق و برق در کدام محله برگذار می شود

اشک هایم را پاک نکن

چهره ام را می شویند از اندوه

انگشتانت را بر پوست نازک صورتم بکش

من جاری شدن احساست را بر عمق قلبم لمس می کنم

هنوز سرگردانم

اشک هایم را پاک نکن

بگذار میان بازوانت آرام بگیرم

کاش دوبار متولد می شدم

در دو گهواره و تنها یک روح
.
.
.



[ 1391/01/12 ] [ 03:50 ب.ظ ] [ یه تنها . ] [ حرف دل() ]


عاشقانه تو را خواستم...

 

 

دل که رنجید از کسی خرسند کردن مشکل است

شیشه بشکسته را پیوند کردن مشکل است

کوه را با آن بزرگی میتوان هموار کرد

حرف نا هموار را هموار کردن مشکل است

 

در دریایی که که در آن نیست کسی یار کسی

یا رب ای کاش نیفتد به کسی کار کسی

دفتر عشـــق كه بسته شـد
دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونیكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوری تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
برای فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتی میگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازی عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نمیكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم
از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاریكـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیم
دوسـت ندارم چشمای مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تیر خـــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقـــت بود
بشنواین التماسرو
...............
.........
....
.





[ 1391/01/12 ] [ 03:47 ب.ظ ] [ یه تنها . ] [ حرف دل() ]


دل بی قرار من...

<<  به نام تک مکانیک قلبهای تصادفی>>

 

از چه بنویسم از دره های عجیب زندگی یا دشتهای سبز خیال؟

از حوض نقره ای دلم که در زمستان زندگی یخ بسته اند و یا از ماهی های آرزو که در خزان بی بهار در این حوض پرسه میزنند.

برای مخاطبی از دور نمیدانم ولی دیگر آیا پنجره های دلت از یاسهای محبت با نصیب میشوند و...

 

نمیدانم خدا کرد یا قضا کرد                          تو را آورد و با من آشنا کرد

 

بمیرد آنکه غربت را بنا کرد                        تمام مردمان را مبتلا کرد

 




[ 1391/01/12 ] [ 03:46 ب.ظ ] [ یه تنها . ] [ حرف دل() ]


اشک چشمانـــــم

 

اشک در چشمان من طوفان غم می بارد 

خنده بر لب میزنم تا کس نداند درد من 

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است  

کارم از گریه گذشته است به آن میخندم 

من به مردن راضیم لیکن نمی آید اجل 

بخت بد بین کز اجل هم ناز میباید کشید 



[ 1391/01/12 ] [ 03:44 ب.ظ ] [ یه تنها . ] [ حرف دل() ]


تقدیم به تو...

تقدیم به تو که : یادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانیت در تمام وجودم

است عزیزم محبت را در پاکی نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معنی کردم

وبدان که زیباترین لحظه هایم در کنار تو بودن است

 عکس عاشقانه


[ 1391/01/12 ] [ 03:44 ب.ظ ] [ یه تنها . ] [ حرف دل() ]


من چه کنم...

من چه كنم خیال تو منو رها نمی كنه

اما دلت به وعده هاش یه كم وفا نمی كنه

من ندیدم كسی رو كه مثل تو موندگار باشه

آدم خودش رو كه تو دل اینجوری جا نمی كنه

 

عکس عاشقانه
 


[ 1391/01/12 ] [ 03:43 ب.ظ ] [ یه تنها . ] [ حرف دل() ]


بعضی آدما...

بعضی آدمـــا ؛

مثـل دیـــوارای تـازه رنــگ شـده هستن ....

نــباید بــهشون نـــزدیک بـشی ،

چه بــرسه کـه بخــوای بهشــون تکــیه کـــنی ... !!!

 


[ 1391/01/12 ] [ 03:40 ب.ظ ] [ یه تنها . ] [ حرف دل() ]


امسالمــــــ...

امسالم مثل هر سال

بدون تو تموم شد

امسالم مثل هر سال بدون تو حروم شد

امسالم مثل هر سال

نیومدی تو پیشم

کم کم از دوریت دارم افسرده میشم

خسته شدم از اینکه تنهایی بشینم

تو کنج اتاقم هی عکساتو ببینم



خسته شدم ومیخام یادم بره هستم

من از همه دنیا دلگیرمو خستم

 


[ 1391/01/12 ] [ 03:39 ب.ظ ] [ یه تنها . ] [ حرف دل() ]


دلـــــــــــــــــــم...

دلـــــــــم

آغــــــــــوش میخواهـــــد

كــــه

نـــه زن باشد

نـــه مرد!!!

خـــــــــــــدایـــــــا

زمــــین نمیآیــــــــــی؟


 


[ 1391/01/12 ] [ 03:37 ب.ظ ] [ یه تنها . ] [ حرف دل() ]


خدایا...

خدایا آبروی من را به توانگری نگه دار

و شخصیت من را با تنگدستی از بین مبر

تا مبادا از روزی خواران تو روزی بخواهم

و از آفریده های بد کردار طلب مهربانی کنم
 


[ 1391/01/11 ] [ 09:48 ب.ظ ] [ یه تنها . ] [ حرف دل() ]


قلب

 

مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در آن شهر دارد. جمعیت زیادی گرد آمدند. قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند. مرد جوان در کمال افتخار ... با صدایی بلند تر به تعریف از قلب خود پرداخت. ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت: « اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست.»

مرد جوان و بقیه ی جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید. قسمت هایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود. اما آنها بدرستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد.

مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و با خنده گفت : « تو حتما شوخی می کنی...قلبت را با قلب من مقایسه کن. قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.»

پیرمرد گفت:« درست است قلب تو سالم به نظر می رسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم. می دانی؟ هر کدام از این زخم ها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام. من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه ی بخشیده شده قرار دادم. اما چون این تکه ها مثل هم نبوده اند گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند. چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند.

بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند. اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآورند اما یادآور عشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها نیز روزی بازگردند و این شیار های عمیق را با تکه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند...حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟»

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر بود به سمت پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود تکه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را جای زخم قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه کرد.

دیگر سالم نبود .... اما از همیشه زیباتر بود. عشق از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.

تهیه شده از کتاب: هفده داستان کوتاه کوتاه از نویسندگان ناشناس



[ 1391/01/11 ] [ 07:20 ب.ظ ] [ یه تنها . ] [ حرف دل() ]


دو بیمار...

 

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد. و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند. از همسر ... خانواده و ...

هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه می گرفت.

این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره ی بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور که مرد در کنار پنجره این جزییات را توصیف می کرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.

روزها و هفته ها سپری شد.

یک روز صبح ... پرستاری که برای شستشوی آنها آب می آورد جسم بی جان مرد را کنار پنجره دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد.

آن مرد به آرامی و با درد بسیار ... خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.

در عین ناباوری او با یک دیوار مواجه شد. مرد پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی برای او توصیف کند؟ پرستار پاسخ داد: "شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند."




[ 1391/01/11 ] [ 07:18 ب.ظ ] [ یه تنها . ] [ حرف دل() ]


سرنوشت

 

این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سر نوشت !

این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق !

به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین ؟

سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان ؟

چه زیباست لحظه ای که من به

سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به ارزوی خود !

چه زیباست لحظه ای که سر نوشت

با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد!

چه تلخ است لحظه جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما !

این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم ....

و آن سوی زندگی یک علامت سوال در آخر قصه من و تو دیده می شود !

آیا ما به هم میرسیم یا نمیرسیم ؟

سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد ؟



[ 1391/01/11 ] [ 07:17 ب.ظ ] [ یه تنها . ] [ حرف دل() ]


گاهی...

گاهی مثل باران باید بارید ، زندگی بخشید، ‌طراوت داد
.
.
.
و رفت …


[ 1391/01/11 ] [ 12:35 ب.ظ ] [ یه تنها . ] [ حرف دل() ]